اگر تنهاترين تنها شوم... باز هم خدا هست
من كعبمو دوره تو مىسازم
من پشت كردم به همه دنيا تا رو به تو سجاده بندازم
هر روز حسم تازه تر ميشه
غرق تو ميشم بلكه دريا شم
بيزارم از اينكه تمام عمر از روي عادت عاشقت باشم
گاهى پرستيدن عبادت نيست
با اينكه سر رو مهر ميذارى
گاهىبراىديدن عشقت بايد سر از مهر بر ميدارى
يك عمر هر دردىبه من دادى
حس مىكنم عين نيازم بود
جايىكه افتادم به پاىتو
زيباترين جاي نمازم بود
پ.ن:دلم واسه زندگى كردن تنگ شده...
اين روزا يكم خسته ام...
دلم مىخواد يه روز تا ظهر بخوابم...
يه رفيق دارم
كه مثل همه نيست...
عجيب دوسش دارم...
بر سنگ ها ى تخت جمشيد
هيچ كس عصبانىنيست
هيچ كس سوار بر اسب نيست
هيچ كس را در حال تعظيم نمىبينيم
هيچ،برده دارى در ايران مرسوم نبود
در بين اين صدها پيكر تراشيده
حتى يك تصوير برهنه نمىبينيم
اين آداب اصيلمان است
نجابت،قدرت،احترام،مهربانى و خوشرويى
بالاخره سال 90دم داره نفساى آخرشو مىزنه و ميره...
اين روزا صداىفرهاد عزيز بيشتر شنيده ميشه
بوىعيدى،بوى توپ ،بوى كاغذ رنگى
بوى تند ماهى دودى وسط سفره ى نو....
اميدوارم اين سال جديد واسه همتون پر خير باشه
پيشاپيش سال نو مبارك...
آن ها كه لب گشودند خورده شدند
آن ها كه لال مانده اند مى شكنند
دندان ساز راست مىگفت:
پسته لال،سكوت دندان شكن است.
من تعجب مىكنم
چطور روز روشن
دو ئيدرژن
با يك اكسيژن،تركيب مىشوند
و آب از آب تكان نمىخورد!
بهزيستىنوشته بود:
شير مادر،مهر مادر،جانشين ندارد
شير مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر يك گاو خريد
و من بزرگ شدم
اما هيچكس حقيقت مرا نشناخت
جز معلم عزيز رياضى ام
كه هميشه مىگفت:
گوساله،بتمرگ!
با اجازه محيط زيست
دريا،دريا دكل مىكاريم
ماهىها به جهنم!
كندوها پر از قير شده اند
زنبور هاىگارگر به عسلويه رفته اند
تا پشت بام ملكه را آسفالت كنند
چه سعادتى!
داريوش به پارس مى نازيد
ما به پارس جنوبى!
رخش گارى كشى مىكند
رستم،كنار پياده رو سيگار مىفروشد
سهراب ته جوب به خود مىپيچد
گرد آفريد،از خانه زده بيرون
مردان خيابانى براى تهمينه بوق مىزنند
واى...
موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!!
صفر را بستند
تا ما به بيرون زنگ نزنيم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زده ايم!
برايم كه نگاهم كردى
فهميدم بغض گلويم را خواندى امروزم براى تو!
اگرچه مي دانم بيمار گونه بوده ام
اما تو الرحم الراحمينى!
پس گوش كن
سلام
سلام به تو
به تو هميشه تنها
دلم گرفته بود
گريه كردم تا سبك شه اين دل هميشه ناماندگار!
تو اين دل همه چىبود الا تو كه بايد باشى
گاهىنگاه سنگينتو حس مىكنم
سرم فرياد بكش
ادبم كن
مىدونىكه آدم نميشم!!
بىظرفيتم،بىجنبه ام،گستاخم و مغرور!
مىدونىكه آدم نميشم...
تنهام نذار تنهااااااااااااااااام زيااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
پ.ن:حواست بهم باشه خوااااااااااااااااااهش
پ.ن2:آهنگاىفرهاد هميشه تسلى روحم بوده
مى بينم صورتمو تو آينه با لبىخسته مى پرسم از خودم
اين غريبه كيه از من چى مىخواد
اون به من يا من به اون خيره شدم
باورم نميشه هرچىميبينم
چشامو يه لحظه رو هم مىذارم...
دستام خالىاست و دلم غرق در آرزوها
يا به قدرت بيكرانت دستانم را تواناگردان
يا دلم را از آرزوهاى دست نيافتنى خالى كن.
مجنون بر سجاده شيخ پا گذاشت
فرياد شيخ بلند شدكه چرا بين من و خدايم فاصله انداختى؟
مجنون گفت من عاشق ليلى ام تو را نديدم تو كه عاشق خدايىچگونه مرا ديدى؟!
وقتىبيشتره هر كسىنگران باشىو متهم به دروغگويى شى
سخته وقتى يه حرفايىبغض مىشه
وقتى مىخواى داد بزنىاما صدات شنيده نشه يه چىمثل بختك بيوفته روت و خفت كنه جلو داد زدنت و بگيره
سخته وقتى نتونى ثابت شى
شدم مثل كسى كه تو مرداب گير كرده هرچىدست و پا مى زنم بدتره
هرچىداد ميزنم كه صدامو بشنو انگار صدام ضعيفتر ميشه
مرگ و جلو چشام ميبينم ولى نمي تونمم آروم باشم نمي تونم دست وپا نزنم
كاش همه اينا كابوس بود
كابوسى كه وقتىبيدار مىشى يه نفس عميق بكشى و بگى آخيش همش خواب بود
******************************************************************
تو را دوست دارم چون لحظه ىشوق در گشودن هديه اىكه نمىدانم چيست
دوستت دارم
چون غوغاى درون لرزش و دست و دل در آستانه ىديدارى
دوستت دارم
دوستت دارم
گفتىاگر تو را گر تو را از دست دهم خواهم مرد
نه تو زنده مىمانى
ياد من چون دود سفيد در باد محو خواهد شد
و تو خواهىماند
دوستت دارم...
دوستت دارم...
وقتى كه بچه بودم پرواز يك بادبادك مىبردت از بام هاىسحرخيزىپلك تا نارنج زارهاىخورشيد
وقتىكه بچه بودم خوبىزنى بود كه بوىسيگار مىداد و اشك هاى درشتش از پشت عينك با قرآن مىآميخت
آه آن روزهاىرنگين
آه آن روزهاىكوتاه
وقتى كه بچه بودم آب و زمين و هوا بيشتربود و جيرجيرك شب ها در خاموشىماه آواز مىخواند
وقتىكه بچه بودم در هر هزاران و يك شب يك قصه بس بود تا خواب و بيدارى خوابناكت سرشار باشد
آه آن روزهاىرنگين
آه آن روزهاىكوتاه
آه آن روزهاى رنگين
آه آن فاصله هاىكوتاه
آن روزها آدم بزرگ ها و زاغ هاىفراق اين سان فراوان نبودند
وقتى كه بچه بودم مردم نبودند
آن روزها وقتى كه من بچه بودم
غم بود اما...
كم بود
پ.ن:يه وقتايى اتفاقايى كه تو بيدارى ميوفته مثل همون كابوسه ميشه ازش پريد و گفت آخيش خدارو شكر رد شد
پس...
خدايا شكرت
دنيا عجيبه خيلى عجيب اما ميشه گفت هميشه بد نيست...
نه به وصف مىآيد نه به فهم!
دوست داشتن چه قدرتىدارد!
در خويشاوندى و صميميتىراستين چه نيروى معجزه گرى خدا نهفته است.
چه لذتىاست در "خود را ناديده گرفتن" در "خود را لقمه لقمه كردن" و به دهان دوست دادن كه بجود و بجود و بجود و طعم و عصارهاش را بمكد و تفاله هايش را بر خاك بريزد و اين خود بهترين زندگىكردن است.
و اينها و اينگونه نعمتها را همه از او دارم!
من كىبا اينها آشنا بودم؟
كودك را پدرش، مادرش مىزند و او به گريه مىافتد و از درد فرياد مىزنداما چه مىكند با چهره بر افروخته و چشمانىسرخ و گونه هاىخيس از اشك خود را به دامن مادرش يا پدرش همان كه آزارش داده است مىافكند!
دنياى آشفته درونم را كه تنها از نگاه تو پيداست
با لالايىمهربان خود،آرام كن
تا با وجودت داشتن و بودن را به زيبايىاحساس كنم...
همه فكرا پريشون بورس خاطره همين جاست
آدماش بيدارن اما تو بيدارى خواب مىبينن
چشاتو ببندو گوش كن به صداى خسته ىمن
يكيشون فكر تئاتره طرفاى لاله زاره
اون يكىفكره سكانس آخر يه مشت دلاره
يكى گيج شعر شاملو وسط دفتر آيدا
يكى زخميه رفاقت با يه سينه ىپر از خون
اون كه عاشقه تو فكر قصه ى ليلى و مجنون
يكىفكر بوف كور و مرگ صادق هدايت
آخ چقد خاطره داره روزگار بىمروت
يكىفكره عطر و بارون توى جاده ىشماله
اون يكىمست خياله سهراب و رستم و زال
يكىتو فكره مصدق زخم 28مرداد
اون يكىتو فكر شعر يه شبه مهتاب فرهاد
يكىبه ياده عزيزش خسته از اين همه دورى
يكىفكره شعله هاىشب 4شنبه سورى
يكىفكره جنگ و نفت و خاطره هاىجنوبه
داره پيرت مىكنه غباره سرده خاطره دست رو دستات گذاشتىو شب از شبت نمىگذره
چينيه نازك رويات پر از صدتا تركه كاش مىفهميدىزندگىنيست فلاش بكه
كاش به جاى نشان دادن
زخم هاى تنش افكارش را نشانمان مى دادند.
يه چند وقتىبود كه زياد حال نوشتن و نداشتم ببخشيد اگه نوشتين آپ كردين و من نتونستم به موقع بيام.
امروز روز خوبىبود...
پر از انرژى...
پر از شادى...
خوشحالم چون احساس زنده بودن دارم...احساس زندگىكردن...
احساس سلامتى...
چيزاىخوب زياد دارم تو زندگيم
بهشون كه فكر مىكنم انرژى و حس زندگىكردنم بيشتر مىشه...
پدر مادر خوب...
يه داداش گل كه امروز تو دسته گلىكه به آب دادم كمكم كرد...![]()
يه دوست مهربون كه مثل بابا لنگ دراز مىمونه واسم و فقط به پرحرفياو ديوونه بازى هاىمن گوش ميده و بهم حرفىنمىزنه...![]()
و خيلىچيزاىديگه...
خوبه كه زندگىيكنواخت نيست...خيلىخوبه
خوشحالم....
آنقدر كه دارد از نوك انگشتانم احساس مىچكد...
پست جالبىنشد ولى فقط دوست داشتم اين حس خوبم و ثبت كنم
بعضىوقتا چيزاىخوبى داريم كه چون عادت شده بودنشون از يادمون رفتن...
اگر سنگىرا دوست داشته باشد سنگ مىشود
اگر هدفىرا دوست داشته باشد به آن هدف تبديل مىشود
اگر به فردىعشق بورزد آن فرد مىشود
و اگر به خدا عشق بورزد خدايى مىشود...
هميشه شرايط اون جور كه ما مىخوايم پيش نميره...
يه وقتايى تو اوج خوشىاى و يه هو زيره پات خالى مىشه يه وقتايى از عالم و آدم نا اميدى و يه هو يه اتفاقى ميوفته كه فكر مىكنى خوش بخت ترين آدم رو زمينى...
واقعا چرا اينجوريه...شايد واسه اينه كه دل به اين دنيا نبنديم ...
واقعا چرا يكى و دوست دارى كه دوستت نداره چرا كسى كه دوستت داره رو دوست ندارى...چرا وقتيم كه هردو همو دوست دارن شرايط جورىپيش مىره كه باهم نباشن...
يه جا خوندم جورىزندگى كن كه تو به روزگار بخندى نه اون به تو...ولىمگه ميشه تو همه شرايط خنديد؟!!
يكىبهم گفت وقتىشادىو مىخندى خدا بيش تر از هروقتىدوستت داره و بهت نزديكه...
ولىوقتىغصه مىخورىاون شيطونه كه تو دلت جا داره...
با همه اين شرايط بايد زندگىكرد...
با همه اين شرايط فقط مىشه دل خوش كرد كه خدايىهست كه ما آدما رو دوست داره...
دل نوشت:كم كم داره بهم ثابت مىشه عشق واقعى فقط عشق مادر به فرزند،عشق بنده به خداست...
عشقىبين زن و مرد وجود نداره...
دل نوشت2:آهنگ گل ناز فريدون آرومم كرد...
آدمو جلو روت مىخوان خوبيه زيادتو ولى وقتىرفتى پشت سر مىزنن زيرابتو
اونا مثل تو نبودن و پايدارىنداشتن تو غصه ها بامن كار بارى نداشتن...
دل نوشت3:من آدم منفىنيستم...
فقط يه سرىواقعيتا هست هميشه...اينكه به هيچىنبايد دل بست...اينكه فقط خداست كه تو همه شرايط كنارمونه...
منم خوفم خدارو شكر...
با اينكه يكم اوضاع بر وفق مراد نيست ولىبازم شكر كه بدتر ازين نيست...
امشب قصدم از نوشتنه اين پست فقط...فقط...اين بود كه
خواستم بگم تولدمه

هوووووووووووووووووورا
ديگه چيكار كنيم ديگه خودمون خودمون و تحويل نگيريم كىتحويل بگيره...
25شهريور ساعت 13:10 من آغاز شدم...



حالا كه 21سالم شده كم كم حس مىكنم دارم بزرگ مىشم...
از خدا مىخوام كه هرچىكه خير و صلاحمه تو زندگىواسم پيش بياد..
خوف ديده وقت تفلده.
..
تولد تولدتولدم مباااااااااااااااااااااارك
مرسىكه اومدين دوست جونيااااااااااااااام

وقتىچلچله آواز مىخواند فرصتىبه كلاغ نمىدهم كه برايم قار قار كند.




دلنوشت:
وقتىنياز به عشق دارى عاشق مشو!
بلكه زمانى عاشق شو كه تمام وجودت سرشار از عشق است و مىخواهىآن را با كسى تقسيم كنى.![]()
تاحالا شده يه چىداشته باشىو قدرشو ندونى؟!
امروز من اين حس و دارم
شايد يه مدت نيام...
مرا همواره آگاه و هوشيار دار تا پيش از شناخت درست و كامل كسى با فكرى مثبت يا منفى قضاوت نكنم!![]()
همواره تو را سپاس مىگذارم كه هرچه در راه تو و در راه پيام تو،پيش تر مىروم و بيش تر رنج مىبرم،
آن ها كه بايد مرا بنوازند،مىزنند
آنها كه بايد همگامم شوند،سد راهم مىشوند
آن ها كه بايد حق شناسىكنند،حق كشىمىكنند
آنها كه بايد دستم را بفشارند،سيلىمىزند
و آنها كه بايد در برابر سم پاشىهاىبيگانه،ستايشم كنند،تقويتم كنند،اميدوارم كنند،سرزنشم مىكنند،تضعيفم مى كنند و نوميدم مى كنند!
تا در راه تو از تنها پايگاهىكه چشم يارىدارم ،نوميد شوم،چشم بندم،رانده شوم...
تا تنها اميدم تو شوى،چشم انتظارم تنها به روىتو باز ماند،تنها از تو يارىطلبم و در حسابىكه با تو دارم شريكىديگر نباشد.
پ.ن:سلام دوستاىگلم به نظر من آدما ذاتا بىمعرفت آفريده شدند چون اگه قرار بود كسىمعرفت كامل و در حقمون ادا كنه اون وقت ما از خدا غافل مىشديم!
اين حرف بنا به بدبين بودن من به آدما نيست اتفاقا برعكس من تمام آدما رو با تمام وجودم دوست دارم حتىاونىكه بهم بد كرده ولىاگه قرار بود آدما منشا معرفت كامل باشن اون وقت شايد ما ديگه هيچ وقت يادىاز خدا نمىكرديم!
بهتره يكم واقع بين باشيم و ببينيم وقتىهمه چيز تو زندگيم روبه راه بوده و از هيچكس ناراحتىنداشتيم چقد ياد خدا كرديم!
خد ابنده هاشو بهتر مىشناسه كه اينجور آفريدتشون...
پ.ن2:روياىصورتى عزيزم هيچ وقت از آدما دلت نگيره مهم اينه كه خدايىهست..
همتتون و دوست دارم
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
مىافزايد و گناهان را پاك مىكند و آن ماه بركت است.
حلول ماه رمضان مبارك باد.
التماس دعا
اول آنكه كچل بود
دوم اينكه سيگار مىكشيد
و سوم اينكه از همه تهوع آور بود_اينكه در آن سن و سال زن داشت!...
چند سالى كه گذشت يك روز كه با همسرم از خيابان مىگذشتيم،آن پسر قوىهيكل ته كلاس را ديدم،در حاليكه زن داشتم،سيگار مىكشيدم و كچل شده بودم!
و تازه فهميدم كه خيلىاوقات آدم از آن دسته چيزهاى بد ديگران ابراز انزجار مىكند كه در خودش وجود دارد!
سلام دوستاىگلم
واقعا همين جور هستا!!!
واسه من كه خيلي اتفاق افتاده تا از يه كار اشتباه كسى بد گفتم دقيقا همون اتفاق واسم افتاده كه بفهمم منم اگه جاىاون طرف بودم تو اون شرايط همون كارو مىكردم!
باز هم به قول د. شريعتى:پيش ازين كه راجع به راه رفتن كسىقضاوت كنى كافيست كمى با كفش هاى او راه بروى!
اگر عشق نباشد زندگىرا چه آتشىگرم كند؟
اگرنيايش نباشد،زندگىرا به چه كار شايسته اىصرف توان كرد؟
اگر ميعادىنباشد،رفتن چرا؟
... به انتظار تو نشستن، اشتباه ماست ، به انتظار تو باید ایستاد
میلاد مهدی(عج)، تصنیف سرخ ترانه های انتظار
| Design By : Pichak |







