تبليغاتX
اگر تنهاترين تنها شوم... باز هم خدا هست

اگر تنهاترين تنها شوم... باز هم خدا هست

تمام سپاسم از آن او

كه به من نيازى‌نداشت..

اما فراموشم نكرد!

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:57 توسط الهه|

هر جاى‌ دنيايى‌ دلم اونجاست

من كعبمو دوره تو مى‌سازم

من پشت كردم به همه دنيا تا رو به تو سجاده بندازم

هر روز حسم تازه تر ميشه

غرق تو ميشم بلكه دريا شم

بيزارم از اينكه تمام عمر از روي عادت عاشقت باشم

گاهى پرستيدن عبادت نيست

با اينكه سر رو مهر ميذارى
گاهى‌براى‌ديدن عشقت بايد سر از مهر بر ميدارى

يك عمر هر دردى‌به من دادى

حس مى‌كنم عين نيازم بود

جايى‌كه افتادم به پاى‌تو

زيباترين جاي نمازم بود


پ.ن:دلم واسه زندگى‌ كردن تنگ شده...

اين روزا يكم خسته ام...

دلم مى‌خواد يه روز تا ظهر بخوابم...

يه رفيق دارم

كه مثل همه نيست...

عجيب دوسش دارم...



نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 23:10 توسط الهه|

                                    در تصويرهاى‌حكاكى‌شده

                                   بر سنگ ها ى تخت جمشيد

                                     هيچ كس عصبانى‌نيست

                                هيچ كس سوار بر اسب نيست

                            هيچ كس را در حال تعظيم نمى‌بينيم

                             هيچ،برده دارى ‌در ايران مرسوم نبود

                               در بين اين صدها پيكر تراشيده

                              حتى يك تصوير برهنه نمى‌بينيم

                                    اين آداب اصيلمان است

                        نجابت،قدرت،احترام،مهربانى‌ و خوشرويى


بالاخره سال 90دم داره نفساى آخرشو مى‌زنه و ميره...

اين روزا صداى‌فرهاد عزيز بيشتر شنيده ميشه

بوى‌عيدى‌،بوى توپ ،بوى‌ كاغذ رنگى

بوى ‌تند ماهى ‌دودى وسط سفره ى نو....

اميدوارم اين سال جديد واسه همتون پر خير باشه

پيشاپيش سال نو مبارك...

نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 23:48 توسط الهه|

از آجيل سفره عيد چند پسته لال مانده است

آن ها كه لب گشودند خورده شدند

آن ها كه لال مانده اند مى شكنند

دندان ساز راست مى‌گفت:

پسته لال،سكوت دندان شكن است.

من تعجب مى‌كنم

چطور روز روشن

دو ئيدرژن

با يك اكسيژن،تركيب مى‌شوند

و آب از آب تكان نمى‌خورد!

بهزيستى‌نوشته بود:

شير مادر،مهر مادر،جانشين ندارد

شير مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد

پدر يك گاو خريد

و من بزرگ شدم

اما هيچكس حقيقت مرا نشناخت

جز معلم عزيز رياضى ام

كه هميشه مى‌گفت:

گوساله،بتمرگ!

با اجازه محيط زيست

دريا،دريا دكل مى‌كاريم

ماهى‌ها به جهنم!

كندوها پر از قير شده اند

زنبور هاى‌گارگر به عسلويه رفته اند

تا پشت بام ملكه را آسفالت كنند

چه سعادتى!

داريوش به پارس مى‌ نازيد

ما به پارس جنوبى!

رخش گارى‌ كشى‌ مى‌كند

رستم،كنار پياده رو سيگار مى‌فروشد

سهراب ته جوب به خود مى‌پيچد

گرد آفريد،از خانه زده بيرون

مردان خيابانى‌ براى ‌تهمينه بوق مى‌زنند

واى...

موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!!

صفر را بستند

تا ما به بيرون زنگ نزنيم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زده ايم!

نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 0:46 توسط الهه|

دلم تو را مى خواهد،نه يك بار نه صدبار،براى هميشه...

برايم كه نگاهم كردى

فهميدم بغض گلويم را خواندى امروزم براى تو!

اگرچه مي دانم بيمار گونه بوده ام

اما تو الرحم الراحمينى!

پس گوش كن

سلام

سلام به تو

به تو هميشه تنها

دلم گرفته بود

گريه كردم تا سبك شه اين دل هميشه ناماندگار!

تو اين دل همه چى‌بود الا تو كه بايد باشى

گاهى‌نگاه سنگينتو حس مى‌كنم

سرم فرياد بكش

ادبم كن

مى‌دونى‌كه آدم نميشم!!

بى‌ظرفيتم،بى‌جنبه ام،گستاخم و مغرور!

مى‌دونى‌كه آدم نميشم...

تنهام نذار تنهااااااااااااااااام زيااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد


پ.ن:حواست بهم باشه خوااااااااااااااااااهش

پ.ن2:آهنگاى‌فرهاد هميشه تسلى روحم بوده

مى بينم صورتمو تو آينه با لبى‌خسته مى‌ پرسم از خودم

اين غريبه كيه از من چى مى‌خواد

اون به من يا من به اون خيره شدم

باورم نميشه هرچى‌ميبينم

چشامو يه لحظه رو هم مى‌ذارم...

نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1390ساعت 20:14 توسط الهه|

خداوندا

دستام خالى‌است و دلم غرق در آرزوها

يا به قدرت بيكرانت دستانم را تواناگردان

يا دلم را از آرزوهاى‌ دست نيافتنى‌ خالى كن.

نوشته شده در سیزدهم اسفند 1390ساعت 15:52 توسط الهه|

گويند روزى مجنون از مسجدى‌ رد مى‌شد شيخى‌نماز مى‌خواند

مجنون بر سجاده شيخ پا گذاشت

فرياد شيخ بلند شدكه چرا بين من و خدايم فاصله انداختى؟

مجنون گفت من عاشق ليلى ام تو را نديدم تو كه عاشق خدايى‌چگونه مرا ديدى؟!

نوشته شده در نهم اسفند 1390ساعت 21:1 توسط الهه|

سخته وقتى‌دوست داشته باشى‌و متهم به نداشتن شى

وقتى‌بيشتره هر كسى‌نگران باشى‌و متهم به دروغگويى‌ شى

سخته وقتى‌ يه حرفايى‌بغض مى‌شه

وقتى‌ مى‌خوا‌ى داد بزنى‌اما صدات شنيده نشه يه چى‌مثل بختك بيوفته روت و خفت كنه جلو داد زدنت و بگيره

سخته وقتى‌ نتونى‌ ثابت شى

شدم مثل كسى كه تو مرداب گير كرده هرچى‌دست و پا مى زنم بدتره

هرچى‌داد ميزنم كه صدامو بشنو انگار صدام ضعيفتر ميشه

مرگ و جلو چشام ميبينم ولى نمي تونمم آروم باشم نمي تونم دست وپا نزنم

كاش همه اينا كابوس بود

كابوسى كه وقتى‌بيدار مى‌شى يه نفس عميق بكشى و بگى‌ آخيش همش خواب بود

******************************************************************

تو را دوست دارم چون لحظه ى‌شوق در گشودن هديه اى‌كه نمى‌دانم چيست

دوستت دارم

چون غوغا‌ى درون لرزش و دست و دل در آستانه ى‌ديدارى

دوستت دارم

دوستت دارم

گفتى‌اگر تو را گر تو را از دست دهم خواهم مرد

نه تو زنده مى‌مانى

ياد من چون دود سفيد در باد محو خواهد شد

و تو خواهى‌ماند

دوستت دارم...

دوستت دارم...


وقتى كه بچه بودم پرواز يك بادبادك مى‌بردت از بام هاى‌سحرخيزى‌پلك تا نارنج زارهاى‌خورشيد

وقتى‌كه بچه بودم خوبى‌زنى‌ بود كه بوى‌سيگار مى‌داد و اشك هاى درشتش از پشت عينك با قرآن مى‌آميخت

آه آن روزهاى‌رنگين

آه آن روزهاى‌كوتاه

وقتى كه بچه بودم آب و زمين و هوا بيشتربود و جيرجيرك شب ها در خاموشى‌ماه آواز مى‌خواند

وقتى‌كه بچه بودم در هر هزاران و يك شب يك قصه بس بود تا خواب و بيدارى ‌خوابناكت سرشار باشد

آه آن روزهاى‌رنگين

آه آن روزهاى‌كوتاه

آه آن روزها‌ى رنگين

آه آن فاصله هاى‌كوتاه

آن روزها آدم بزرگ ها و زاغ هاى‌فراق اين سان فراوان نبودند

وقتى كه بچه بودم مردم نبودند

آن روزها وقتى كه من بچه بودم

غم بود اما...

كم بود

پ.ن:يه وقتايى‌ اتفاقايى كه تو بيدارى ميوفته مثل همون كابوسه ميشه ازش پريد و گفت آخيش خدارو شكر رد شد

پس...

خدايا شكرت

دنيا عجيبه خيلى عجيب اما ميشه گفت هميشه بد نيست...


نوشته شده در پنجم بهمن 1390ساعت 18:21 توسط الهه|

آه چه حالتى‌دارد!

نه به وصف مى‌آيد نه به فهم!

دوست داشتن چه قدرتى‌دارد!

در خويشاوندى‌ و صميميتى‌راستين چه نيروى‌ معجزه گرى خدا نهفته است.

چه لذتى‌است در "خود را ناديده گرفتن" در "خود را لقمه لقمه كردن" و به دهان دوست دادن كه بجود و بجود و بجود و طعم و عصارهاش را بمكد و تفاله هايش را بر خاك بريزد و اين خود بهترين زندگى‌كردن است.

و اينها و اينگونه نعمتها را همه از او دارم!

من كى‌با اينها آشنا بودم؟

كودك را پدرش، مادرش مى‌زند و او به گريه مى‌افتد و از درد فرياد مى‌زنداما چه مى‌كند با چهره بر افروخته و چشمانى‌سرخ و گونه هاى‌خيس از اشك خود را به دامن مادرش يا پدرش همان كه آزارش داده است مى‌افكند!

نوشته شده در نهم دی 1390ساعت 0:9 توسط الهه|

خداوندا

دنياى آشفته درونم را كه تنها از نگاه تو پيداست

با لالايى‌مهربان خود،آرام كن

تا با وجودت داشتن و بودن را به زيبايى‌احساس كنم...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1390ساعت 18:45 توسط الهه|

كافه ى خاطره بازى‌ پر ازقصه و روياست

همه فكرا پريشون بورس خاطره همين جاست

آدماش بيدارن اما تو بيدارى خواب مى‌بينن

چشاتو ببندو گوش كن به صداى خسته ى‌‌من

يكيشون فكر تئاتره طرفاى‌ لاله زاره

اون يكى‌فكره سكانس آخر يه مشت دلاره

يكى‌ گيج شعر شاملو وسط دفتر آيدا

يكى‌ زخميه رفاقت با يه سينه ى‌پر از خون

اون كه عاشقه تو فكر قصه ى ‌ليلى ‌و مجنون

يكى‌فكر بوف كور و مرگ صادق هدايت

آخ چقد خاطره داره روزگار بى‌مروت

يكى‌فكره عطر و بارون توى‌ جاده ى‌شماله

اون يكى‌مست خياله سهراب و رستم و زال

يكى‌تو فكره مصدق زخم 28مرداد

اون يكى‌تو فكر شعر يه شبه مهتاب فرهاد

يكى‌به ياده عزيزش خسته از اين همه دورى

يكى‌فكره شعله هاى‌شب 4شنبه سورى
يكى‌فكره جنگ و نفت و خاطره هاى‌جنوبه


داره پيرت مى‌كنه غباره سرده خاطره دست رو دستات گذاشتى‌و شب از شبت نمى‌گذره

چينيه نازك رويات پر از صدتا تركه كاش مى‌فهميدى‌زندگى‌نيست فلاش بكه




نوشته شده در هجدهم آذر 1390ساعت 15:15 توسط الهه|

حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود

كاش به جاى نشان دادن

زخم هاى تنش افكارش را نشانمان مى دادند.

نوشته شده در سیزدهم آذر 1390ساعت 19:38 توسط الهه|

سلام

يه چند وقتى‌بود كه زياد حال نوشتن و نداشتم ببخشيد اگه نوشتين آپ كردين و من نتونستم به موقع بيام.

امروز روز خوبى‌بود...

پر از انرژى...

پر از شادى...

خوشحالم چون احساس زنده بودن دارم...احساس زندگى‌كردن...

احساس سلامتى...

چيزاى‌خوب زياد دارم تو زندگيم

بهشون كه فكر مى‌كنم انرژى و حس زندگى‌كردنم بيشتر مى‌شه...

پدر مادر خوب...

يه داداش گل كه امروز تو دسته گلى‌كه به آب دادم كمكم كرد...

يه دوست مهربون كه مثل بابا لنگ دراز مى‌مونه واسم و فقط به پرحرفياو ديوونه بازى هاى‌من گوش ميده و بهم حرفى‌نمى‌زنه...Vishenka_11.gif

و خيلى‌چيزاى‌ديگه...

خوبه كه زندگى‌يكنواخت نيست...خيلى‌خوبه

خوشحالم....

آنقدر كه دارد از نوك انگشتانم احساس مى‌چكد...شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

پست جالبى‌نشد ولى فقط دوست داشتم اين حس خوبم و ثبت كنم

بعضى‌وقتا چيزاى‌خوبى داريم كه چون عادت شده بودنشون از يادمون رفتن...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com



نوشته شده در دوازدهم آبان 1390ساعت 20:30 توسط الهه|

هركس به‌چيزى‌تبديل ميشود كه به آن عشق مى‌ورزد...

اگر سنگى‌را دوست داشته باشد سنگ مى‌شود

اگر هدفى‌را دوست داشته باشد به آن هدف تبديل مى‌شود

اگر به فردى‌عشق بورزد آن فرد مى‌شود

و اگر به خدا عشق بورزد خدايى مى‌شود...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1390ساعت 22:18 توسط الهه|

هميشه شرايط اون جور كه ما مى‌خوايم پيش نميره...

يه وقتايى‌ تو اوج خوشى‌اى‌ و يه هو زيره پات خالى ‌مى‌شه يه وقتايى از عالم و آدم نا اميدى‌ و يه هو يه اتفاقى‌ ميوفته كه فكر مى‌كنى‌ خوش بخت ترين آدم رو زمينى...

واقعا چرا اينجوريه...شايد واسه اينه كه دل به اين دنيا نبنديم ...

واقعا چرا يكى‌ و دوست دارى كه دوستت نداره چرا كسى ‌كه دوستت داره رو دوست ندارى...چرا وقتيم كه هردو همو دوست دارن شرايط جورى‌پيش مى‌ره كه باهم نباشن...

يه جا خوندم جورى‌زندگى ‌كن كه تو به روزگار بخندى نه اون به تو...ولى‌مگه ميشه تو همه شرايط خنديد؟!!

يكى‌بهم گفت وقتى‌شادى‌و مى‌خندى‌ خدا بيش تر از هروقتى‌دوستت داره و بهت نزديكه...

ولى‌وقتى‌غصه مى‌خورى‌اون شيطونه كه تو دلت جا داره...

با همه اين شرايط بايد زندگى‌كرد...

با همه اين شرايط فقط مى‌شه دل خوش كرد كه خدايى‌هست كه ما آدما رو دوست داره...


دل نوشت:كم كم داره بهم ثابت مى‌شه عشق واقعى‌ فقط عشق مادر به فرزند،عشق بنده به خداست...

عشقى‌بين زن و مرد وجود نداره...

دل نوشت2:آهنگ گل ناز فريدون آرومم كرد...

آدمو جلو روت مى‌خوان خوبيه زيادتو ولى‌ وقتى‌رفتى‌ پشت سر مى‌زنن زيرابتو

اونا مثل تو نبودن و پايدارى‌نداشتن تو غصه ها بامن كار بارى‌ نداشتن...

دل نوشت3:من آدم منفى‌نيستم...

فقط يه سرى‌واقعيتا هست هميشه...اينكه به هيچى‌نبايد دل بست...اينكه فقط خداست كه تو همه شرايط كنارمونه...




نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 14:20 توسط الهه|

سلاااااااااااااااااااااام دوست جونام خوفيد؟

منم خوفم خدارو شكر...

با اينكه يكم اوضاع بر وفق مراد نيست ولى‌بازم شكر كه بدتر ازين نيست...

امشب قصدم از نوشتنه اين پست فقط...فقط...اين بود كه

خواستم بگم تولدمه


هووووووووووووووووووراتصوير

ديگه چيكار كنيم ديگه خودمون خودمون و تحويل نگيريم كى‌تحويل بگيره...

25شهريور ساعت 13:10 من آغاز شدم...

حالا كه 21سالم شده كم كم حس مى‌كنم دارم بزرگ مى‌شم...

از خدا مى‌خوام كه هرچى‌كه خير و صلاحمه تو زندگى‌واسم پيش بياد..

خوف ديده وقت تفلده...smile

تولد تولدتولدم مبااااااااااااااااااااااركتصوير


مرسى‌كه اومدين دوست جونيااااااااااااااام



نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 12:21 توسط الهه|

وقتى‌چلچله آواز مى‌خواند فرصتى‌به كلاغ نمى‌دهم كه برايم قار قار كند.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

نوشته شده در هفدهم شهریور 1390ساعت 14:20 توسط الهه|

گروه گل یاس

يكى بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو!
تو تازه از پيش خدا اومدی ……….
به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در ششم شهریور 1390ساعت 1:56 توسط الهه|

با سنگ هايى‌كه در اختيارت مى‌گذارند هم مى‌توانى چيز قشنگى ‌براى‌ خودت بسازى!

نوشته شده در چهارم شهریور 1390ساعت 22:30 توسط الهه|

شب قدر- گروه گل یاس
نوشته شده در سی ام مرداد 1390ساعت 3:1 توسط الهه|

گروه گل یاس
الهی آن شب که همه قرآن به سر می کنند ما را توفیق بده قرآن را به دل کنیم.
گروه گل یاس
امشب تمام آینه ها را صدا کنید
گاه اجابت است رو به سوی خداکنید
ای دوستان آبرودار در نزد حق
درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید
گروه گل یاس
شب قدر - گروه گل یاس التماس دعا
نوشته شده در سی ام مرداد 1390ساعت 2:46 توسط الهه|

سلاااااااااااام دوست جونام

خدارو شكر همه چى‌درست شد...


دلنوشت:شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

وقتى‌نياز به عشق دارى ‌عاشق مشو!

بلكه زمانى ‌عاشق شو كه تمام وجودت سرشار از عشق است و مى‌خواهى‌آن را با كسى تقسيم كنى.


نوشته شده در بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 16:34 توسط الهه|

سلام

تاحالا شده يه چى‌داشته باشى‌و قدرشو ندونى؟!

امروز من اين حس و دارم

شايد يه مدت نيام...

نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1390ساعت 15:46 توسط الهه|

خدايا

مرا همواره آگاه و هوشيار دار تا پيش از شناخت درست و كامل كسى با فكرى‌ مثبت يا منفى‌ قضاوت نكنم!


نوشته شده در شانزدهم مرداد 1390ساعت 17:18 توسط الهه|

خداوندا!

همواره تو را سپاس مى‌گذارم كه هرچه در راه تو و در راه پيام تو،پيش تر مى‌روم و بيش تر رنج مى‌برم،

آن ها كه بايد مرا بنوازند،مى‌زنند

آنها كه بايد همگامم شوند،سد راهم مى‌شوند

آن ها كه بايد حق شناسى‌كنند،حق كشى‌مى‌كنند

آنها كه بايد دستم را بفشارند،سيلى‌مى‌زند

و آنها كه بايد در برابر سم پاشى‌هاى‌بيگانه،ستايشم كنند،تقويتم كنند،اميدوارم كنند،سرزنشم مى‌كنند،تضعيفم مى كنند و نوميدم مى كنند!

تا در راه تو از تنها پايگاهى‌كه چشم يارى‌دارم ،نوميد شوم،چشم بندم،رانده شوم...

تا تنها اميدم تو شوى،چشم انتظارم تنها به روى‌تو باز ماند،تنها از تو يارى‌طلبم و در حسابى‌كه با تو دارم شريكى‌ديگر نباشد.


پ.ن:سلام دوستاى‌گلم به نظر من آدما ذاتا بى‌معرفت آفريده شدند چون اگه قرار بود كسى‌معرفت كامل و در حقمون ادا كنه اون وقت ما از خدا غافل مى‌شديم!

اين حرف بنا به بدبين بودن من به آدما نيست اتفاقا برعكس من تمام آدما رو با تمام وجودم دوست دارم حتى‌اونى‌كه بهم بد كرده ولى‌اگه قرار بود آدما منشا معرفت كامل باشن اون وقت شايد ما ديگه هيچ وقت يادى‌از خدا نمى‌كرديم!

بهتره يكم واقع بين باشيم و ببينيم وقتى‌همه چيز تو زندگيم روبه راه بوده و از هيچكس ناراحتى‌نداشتيم چقد ياد خدا كرديم!

خد ابنده هاشو بهتر مى‌شناسه كه اينجور آفريدتشون...

پ.ن2:روياى‌صورتى عزيزم هيچ وقت از آدما دلت نگيره مهم اينه كه خدايى‌هست..

همتتون و دوست دارم

نوشته شده در سیزدهم مرداد 1390ساعت 14:44 توسط الهه|

گروه گل یاس

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:

شَهرُ رَمَضانَ شَهرُ اللّه عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ شَهرٌ يُضاعِفُ اللّه‏ُ فيهِ الحَسَناتِ وَ يَمحو فيهِ السَّيِّئاتِ وَ هُوَ شَهرُ البَرَكَةِ؛
ماه رمضان، ماه خداست و آن ماهى است كه خداوند در آن حسنات را
مى‏افزايد و گناهان را پاك مى‏كند و آن ماه بركت است.

حلول ماه رمضان مبارك باد.

 التماس دعا


نوشته شده در یازدهم مرداد 1390ساعت 0:20 توسط الهه|

كلاس پنجم كه بودم،پسر درشت هيكلى در ته كلاس ما مى نشست كه براى‌من مظهر تمام چيزهاى‌چندش آور بود،آن هم به سه دليل:

اول آنكه كچل بودشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

دوم اينكه سيگار مى‌كشيد

و سوم اينكه از همه تهوع آور بود_اينكه در آن سن و سال زن داشت!...

چند سالى كه گذشت يك روز كه با همسرم از خيابان مى‌گذشتيم،آن پسر قوى‌هيكل ته كلاس را ديدم،در حاليكه زن داشتم،سيگار مى‌كشيدم و كچل شده بودم!

و تازه فهميدم كه خيلى‌اوقات آدم از آن دسته چيزهاى بد ديگران ابراز انزجار مى‌كند كه در خودش وجود دارد!


سلام دوستاى‌گلم

واقعا همين جور هستا!!!

واسه من كه خيلي اتفاق افتاده تا از يه كار اشتباه كسى ‌بد گفتم دقيقا همون اتفاق واسم افتاده كه بفهمم منم اگه جاى‌اون طرف بودم تو اون شرايط همون كارو مى‌كردم!

باز هم به قول د. شريعتى:پيش ازين كه راجع به راه رفتن كسى‌قضاوت كنى‌ كافيست كمى ‌با كفش هاى او راه بروى!

نوشته شده در هفتم مرداد 1390ساعت 2:37 توسط الهه|

خدا به تو يك صورت داده  و تو از آن صورت ديگرى ساخته اى!

نوشته شده در چهارم مرداد 1390ساعت 3:24 توسط الهه|

اگر ايمان نباشد،زندگى‌تكيه گاهش چه باشد؟

اگر عشق نباشد زندگى‌را چه آتشى‌گرم كند؟

اگرنيايش نباشد،زندگى‌را به چه كار شايسته اى‌صرف توان كرد؟

اگر ميعادى‌نباشد،رفتن چرا؟

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

نوشته شده در سی ام تیر 1390ساعت 20:28 توسط الهه|

گروه گل یاسگروه گل یاسگروه گل یاسگروه گل یاسگروه گل یاس


... به انتظار تو نشستن، اشتباه ماست ، به انتظار تو باید ایستاد


میلاد مهدی(عج)، تصنیف سرخ ترانه های انتظار
بر عموم مسلمین جهان مبارک باد
گروه گل یاسگروه گل یاسگروه گل یاسگروه گل یاسگروه گل یاس

نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1390ساعت 0:47 توسط الهه|


آخرين مطالب
»
» دلنوشته
»
» ما از درون زنگ زده ايم
» دل نوشته
» كوروش كبير
»
» رفيق من بودم تو نديديم...
» دوست داشتن
»

Design By : Pichak